تبليغاتX
دل

دل

WWW.AGHASOROSH.BLOGFA.COM

هر لحظه یادت میکنم شاید تو هم یادم کنی
همواره در فکر توام با یک نگاه شادم کنی
هرگز ندیدم از کسی لبخند زیبای تو رو
هرگز نمیگیرد کسی در قلب من جای تو را...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 23:33  توسط آقا سروش  | 

              

به یاد سرخی گونه هات..
درخشش چشمات ..
سوزانندگی لبهات..
داغی عشقت
از رو آتیش میپرم
دوستت دارم آتیش پاره چهارشنبه سوری مبارک

 

 

 

اینگونه زندگی کن :

شـاد اما دلسوز

سـاده اما زیبا

مهربـان اما جدی

سبـز اما بی ریا

عاشـق اما عاقل

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 14:0  توسط آقا سروش  | 

گفتمش چاره غم دانی چیست؟
گفت: اشک از غم تو می کاهد
گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت
گریه هم خاطر خوش می خواهد!؟

کاش این درد که در سینه من پنهان است
آتشی می شد و می سوخت مرا
با که گویم که پس از عمری ، دوست
شیوه ی دشمنی آموخت مرا

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 13:16  توسط آقا سروش  | 

  دلو از دنیا بریدم این همه سختی کشیدم از دست تو ای وای ببین به کجا رسیدم
یه روز یه روزگاری همه ی عشق من این بود بشم همونی که تو میخوای فرصتم ندادی ای وای
یه روز میشه تنها بمونی اونوقته قدرمو بدونی
اما اون روز خیلی دیره کاش میشد اینو بدونی
بدون هیشکی نمی تونه
مثل من عاشقت بمونه
آخه تنهایی خیلی سحته
اینو دلت نمی دونه
دیگه نمی خوام من دستاتو
دیگه نمی خوام من اشکاتو
دیگه از قلبم تو رفتی تو رفتی عزیزم
دیگه نمی خوام عاشق باشم
دیگه نمی خوام صادق باشم
دیگه از قلبم رفتی تو رفتی عزیزم ای وای
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 9:46  توسط آقا سروش  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 0:0  توسط آقا سروش  | 

حرف دل

 

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم
   

                

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 23:27  توسط آقا سروش  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 19:20  توسط آقا سروش  | 

 تو مگه بهم نگفته بودی که به عشق من اسیری

زنده هستی به امیدی که یه روز برام بمیری

من مگه نگفته بودم که تو این دنیا غریبم

جز تو هیچ کسی نمونده تو یکی نده فریبم

تو مگه بهم نگفته بودی سایه سایه پا به پامی

هر جای دنیا که باشم من نباشم تو باهامی

من همونم که چه آسون چشمامو به تو فروختم

لحظه لحظه با تو خندیدم و از اشک تو سوختم

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 12:42  توسط آقا سروش  | 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

 ساقه سبز مرا او چید و رفت

 عاشقیهای مرا باور نکرد

 عاقبت بر عشق من خندید و رفت

 اشک در چشمان گرمم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت

 چشم از من کند و از من دل برید

 حال بیمار مرا فهمید و رفت

 با غم هجرش مدارا می کنم

گر چه بر زخمم نمک پاشید و رفت

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 12:36  توسط آقا سروش  | 

I,m so tried of begin here

من از بودن در اینجا بسیار خسته ام

Suppressed by all of my childish fears

سرکوب شده به وسیله ی تمامی ترس های کودکانه ام

And if you have to leave

و اگر مجبور به ترک من هستی

I wish that you would just leave

من آرزو می کنم که تو هم اکنون مرا ترک کنی

Cause your presence still lingers here

زیرا وجود تو هنوز همراه من است

And it won,t leave me alone

و مرا تنها نخواهد گذاشت

These wounds won,t seem to heal

گویا این زخم ها التیام نخواهد یافت

This pain is just to real

این درد بیش از حد واقعیست

There,s just too much that time can not erase

و آنقدر زیاد است که زمان نمی تواند آن را محو کند

When you cried i,d wipe away all of your tears

وقتی گریه می کردی تمام اشک هایت را پاک می کردم

When you,d scream i,d fight away all of your fears

وقتی فریاد می زدی آرامت می کردم

I held your hand throught all of these years

و من درتمامی این سال ها دست تو را در دست داشتم

But you still have all of me

اما تو هنوز وجود مرا در اختیار داری

You used to captivate me by your resonating light

همیشه با زیباییت مرا شیفته می کرد

Now i,m bound by the life you left behind

اما اکنون در زندگی که تو برایم به جا گذاشتی گیر کرده ام

I,ve tried so hard to tell myself that you,re gone

به سختی تلاش کردم تا به خودم بقبولانم که تو رفته ای

And thought you,re still with me

اگر چه تو هنوز با منی

I,ve been alone all along

من در تمام این مدت تنها بوده ام

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 12:29  توسط آقا سروش  |